روزانه نویسی

وقتی این بلاگ رو شروع کردم، هدفم پیشرفت شخصیم بود و کمک به بقیه که اونا هم تو توانایی هاشون بهتر شن...ولی توی اینستا و تلگرام و اینا پر از مطالبیه که برای همه جالب تره لابد!
دلم میخواد وبلاگمو سرپا نگه دارم...پس روتین مینویسم. امیدوارم اگه کسی روتین‌هامو میخونه چیزیم بهش اضافه شه. نه فقط یه داستان معمولی و بی فراز و نشیب رو ادامه بده...هر چند که من همیشه امیدوارم به اینکه ادم مهم و بزرگی میشم و این داستان، یه روتین معمولی مث مال بقیه نمیمونه😊
دیروز، سه شنبه بیست و یک فروردین، صبح دیر از خواب پاشدم. اولش خیلی غمگین بودم..ولی بعد تصمیم گرفتم روحیمو بهتر کنم. پاشدم و شروع کردم به نوشتن داستانم. یه داستانه درباره روزهای اخر سال، که میخوام اگه تموم شد برای مسابقه ارغوان بفرستمش.
خلاصه هی یه خط نوشتم، رفتم سر گوشی و اینستا و تلگرام و...تا ناهار خوردیم. اونم چههههه قرمه سبزی خفن و خوشمزه و مادرپزی! البته از قبل ظهر، داروی مو زده بودم به کلم. دیگه یه کم بعد ناهار رفتم حموم.
اومدم و لباس پوشبدم و رفتم مشاور. من قبلا چندبن بار مشاوره رفتم و هی ول کردم. الانم یه دونه سر هیابونمون تابلوشو دیدم که زنگ زدم و وقت گرفتم برای چاهار عصر. بعد یه هیشکی نگفته بودم. به مامانمم گفتم میرم مغازه های کوروشو ببینم و اینا. بعد همیشه دیفالت ذهنیم اینه که مشاورا خانومن! چون به مامانم نگفته بودم باید سر ساعت مقرر اونجا باشم، تا بیام شد چار و نیم. بعد منشیه گفت آقای دکتر منتظرتونن😂
رفتم تو و با اقای دکتر که پیر هم بود حرف زدم. خداروشکر معذب نبودم این دفعه. حالا نمیتونم با یه جلسه قضاوت کنم ولی نود تومن واسه چل و پنج دقیقه حسابی جاش درد میکنه😂
خلاصه رفتم کوروش و چه قیمتای خاک برسری داشت...قشنگ منتظرن ارز بره بالا تا بچاپ بچاپ ملتو شروع کنن. بعد رفتم خوراکی خریدم از طبقه سینماها. یه لیموناد و ماست گرانولا واسه خودم، یه پاپ کرن و اب معدنی هم واسه نومزد. بعد نشسته بودم که رییس و خانومشو دیدم😂 نومزدم مونده بود تو ترافیک و نمیرسید حالا! دیگه لحظه آخر رسید و مصادره رو دیدم. من که دوستش داشتم. حالا فیلم خفنی نیس ولی خنده داره و قشنگ. بعد هم رفتیم بهشت زمینی من، نشر چشمه! که یه ساعتم گشتیم توش و هیچیم نخریدیم! یکی دیگه از بچه های دبیرستانمم دیدم😂
بعد هم تو فودکورت، من سالاد خوردم و نومزد چیزبرگر! بعدم با اسنپ بازگشتیم خونه ما که دیگه یازده شده بود. مامانمم تنها بود چون مبینا رفته بود خوابگاه پیش دوستاش. مامان بزرگمم اومد خدافظی کرد که فردا ایشالا عازم کربلاس.
بعد هی سوسک میومد دیشب! جز یکی، بقیشونم مرده و بی جون. همسایه‌ها سم ریهتن احتمالا. شبم خوابیدیم و صبح، هشت من و نومزد پاشدیم. صبونه بش دادم و رفت سرکار. خودمم واسه خودم لاته خفن پختم! یه مدت بود قهوه نداشتیم آخه و دیشب از کوروش خریدم. بعد هم گوشی بازی کردم تا ده و بعد هم به ادامه داستان پرداختم! 
الانم مبینا اومده و ماکارونی آمادس. همراه سلزی های تازه خوشمزه ای که مامانم خربد و من پاک کردم و شستم. 
ناهارتون بچسبه بهتون😀
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

راه یافتن خوشبختی

تقریبا دومین هفته ثبت شده هم داره تموم میشه. (توضیحش تو پست قبلی هست.) خوب که نگاه میکنم اوضاعم خیلی بهتر شده. بالاخره نمیشه یه شبه و حتی دوهفته ای، از یه آدم در پایین ترین سطح روحیه و انرژی و حوصله رسید به یه زندگی پرفعالیت و خفن در حد مارگارت تاچر!

ولی همین الزام به ثبت کردن باعث شده که فعال تر باشم. شرایطم جوریه که آماده پیچوندن کارها، دراز کشیدن و خوردن و نت گردی در ساعت های متمادی هستم. اما به خونه های خالی دفترم فک میکنم و پامیشم کارامو در حد نیم ساعت و یه ربع انجام میدم. یه جورایی تو رودرواسی میمونم.

این هفته به وضعیت ظاهریم خیلی بیشتر رسیدگی کردم و حتی اوضاع ذهنی و درسمم خیلی بهتر بود. اما عملا مذهب و روحیم رو ول کردم! که خب هفته آینده بیشتر واسش تلاش میکنم.

ما تو جامعه خوبی زندگی نمیکنیم. وضعیت مالی، فرهنگی، اقتصادی و حتی اعصاب و روان مردممون خیلی بده. خبرای بد یه روزم ولمون نمیکنه و حق داریم از این همه خبر بد، ناحقی و ظلم افسردگی بگیریم. واسه همینه که مردم غمگینی هستیم...اما حالا که شرایط انقد بده، خودمون باید همه تلاشمونو بکنیم. اگه ماهم بشینیم دم تلویزیون و کانالای تلگرامی و هی غصه بخوریم و فحش بدیم، افسردگیمون شدید میشه...چاق و زشت میشیم، کارامون میمونه، بی نظم و عصبی میشیم و حال بدمون تشدید میشه. ما محکومیم به خوب زندگی کردن حتی وسط لجن! 

پاشید...دل یه نفرو شاد کنین...خودتون! هرماری از دستتون برمیاد بکنین تا خوب شین. این تنها وظیفه امروزتونه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

شروع زندگی تازه

خب، خلاصه یه روزشمار یه هفته‌ای تنظیم کردم. که چارتا بخش داشت: اول همممممهههههه کارایی که ذهنمو مشغول کرده نوشتم. صفحه بعد متعلق به بخش روحی بود. برای من این بخش شامل نماز، مدیتیشن، راز و نیاز، کمک به همنوع، دوری از گناه و... بود. همه این کارا رو نوشتم توی جدول، به همراه روزای این هفته.

صفحه بعد، مال سلامتی، رژیم و ورزش و زیباییه. رعایت رژیم، لیوان آبی که خوردم، فعالیتام، رسیدگی به پوست و مو و... کارای این جدول بودن.

صفحه آخرم مال بخش خرد و آگاهیه. کتاب خوندن، جزوه خوندن، مقاله خوندن، زبان و نوشتن داستان و متن و حتی همین وبلاگ، جزو کارای این لیست بود.

نتیجش تا الان افتضاح بوده! تقریبا هیچ کدوم از اون کارایی که میخواستمو نکردم. خیلی بده و ناامیدکننده، ولی خیالم راحته که میدونم چه کارایی کردم و نکردم. اینجوری بهتر خودم و ضعفامو شناختم و انگیزم برای پیشرفت بیشتر هم شده. چون میبینم کار کم نیس ولی من ضعیفم و ناتوان. پس راه درست اینه که با توجه به نقاط ضعف و قدرتم که شناختمش، برنامه‌های بهتری واسه هفته های آینده بریزم.

اینکه بفهمیم ضعف و قدرتمون تو چیه، چه ساعتایی و چرا از زیر کارا در میریم و اجازه ندیم ذهنمون تنبلی هامونو تحریف کنه و ثبت شده داشته باشیمش، اولین قدم برای شروع یه زندگی خیلی خفن و مفیده. حاما این کارو شروع کنین و نتیجه هاتونو بهم بگین.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

پس از سالها

داره یه سال میشه که ننوشتم. حالا البته وقتی هم که می نوشتم انقدرها فعال نبودم....ولی خب احساس می کنم بهتر بود باز.

از پارسال که پست گذاشتم که از بیکاری خستم و حس نامفید بودن میکنم، اتفاقای زیادی افتاد. فوق لیسانس همون رشته ای که میخواستم و یه دانشگاه خوب قبول شدم. خیلی اتفاقی و معجزه وار حتی؛ یه کار برام پیدا شد که درسته حقوقش خیلی خیلی کمه؛ ولی خب محیط خوبی داره و همین که میتونم دوروز تو هفته برم به خاطر درسم؛ خودش کلیه.

اما مهم ترین اتفاقی که برام افتاد این بود که رابطه من و علی، بهترین گزینه ای که می تونستم باش آشنا بشم؛ بعد از دوسال بالاخره رسمی شد و دوم مرداد همزمان با روز دختر جشن نامزدیمونو گرفتیم.

اتفاقای ریز ریز زیادی هم افتاد این مدت. مثلا پام شکست. خیلی خیلی الکی و احمقانه! و خب یکی از بدترین دوران های زندگیم بود. اما کلی چیز یاد گرفتم از این اتفاق. مسافرت رفتم، افسردگی گرفتم؛ کلاس هایی رفتم که خیلی فرق داشت با آموخته های من و...

حالا که بعد یک سال برگشتم و پستای آخرمو نگاه می کنم، می بینم اوضاع همونه که بود. اوضاع روحیم منظورمه...در حالی که اون موقع فکر میکردم داشتن هر کدوم از این چیزایی که الان دارم، کلی دیدمو به زندگی تغییر میده. 

حالا میفهمم که راز اصلی و کلید شادی، هیچ جایی جز درون خودمون نیست. میدونم باید برای خوشختی و شادی تلاش کنم؛ ولی خیلی خیلی خستم و بی انرژی و افسرده و فکر نمیکنم بتونم باهاش بجنگم.

اما خیلی خیلی میترسم این روزا و فکر زلزله زندگیمو مختل کرده. نمیدونم با این حجم از افسردگی و بی انگیزگی؛ این میل شدید و وحشتناک به زنده موندن و ترس از مرگ چه توجیهی داره؟ چه طور ممکنه زندگی انقد به نظرت تلخ و پوج و بی مزه بیاد ولی بازم حاضر نباشی ازش دل بکنی؟

چقدر عجیبیم ما آدما... بیاین دعا کنیم زلزله نیاد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

پروژه شادی

سلام. امیدوارم حال همه خوب باشه.

اگه کسی اینجا رو دنبال میکرد و منتظر بود که زودتر بحثا رو شروع کنیم، من واقعا ازش عذرخواهی میکنم! امتحان خیلی خیلی مهمی داشتم و نشد به اینجا سر بزنم. ولی خب بیشتر به خاطر خودم، میخوام که روال نوشتنم اینجا منظم باشه. قول داده بودم درباره کتاب پروژه شادی بنویسم براتون. اتفاقا نمایشگاه کتاب هم نزدیکه و شاید بخواین این کتابو تو نمایشگاه تهیه کنید. همون کاری که من پارسال کردم. خب پس توضیحشو شروع کنیم:

کتاب پروزه شادی، نوشته گریچن رابینه. پارسال هم قیمتش حدود بیست و پنج تومن بود. اسم کتاب شاید گول زنک(!) باشه؛ این کتاب یه جورایی برنامه همون تغییر لایف استایلیه که گفتم. این خانم رابین، که مادر دوتا بچست و نویسنده، یه روز احساس میکنه به اندازه کافی شاد نیست. این میشه که کلی تحقیق اینا میکنه و بعد از چند وقت، یه برنامه یکساله میچینه برای خودش. که هرماه یه کاریو انجام بده که هم سطح زندگیشو بهتر کنه هم در نهایت باعث شادی بیشترش بشه. نکته خوب این کتاب اینه که رابین، بدون اینکه تغییرات خیلی عظیمی به وجود بیاره یا شوهر و بچه هاشو مجبور به کاری بکنه این برنامه رو جلو میبره و این یعنی که برنامه شادی، اصلاااااا سخت نیست! همه شماهایی که فک میگنین باید کارای خاصی انجام بدین که سطح زندگیتون بالا بیاد و شادتر بشین و به خاطر همین کاری نمیکنین، توصیه من بهتون اینه که این کتابو حتماااا امسال بخرید!

این درباره خود کتاب. ولی خب چی کار باید بکنیم ما؟ گفتم که تو این کتاب، یه برنامه یه ساله ریخته شده که دوازده تا کار یا ویژگی رو انجام بده و تقویت کنه. هر کدوم یک ماه. کارایی که میکنه، نتیجش و تاثیرات و.... تو کل کتاب، این نکته یاداوری میشه که هر کس باید پروژه شادی خودشو داشته باشه. کارهایی که قراره حال خودشو خوب کنن و باتوجه به شرایط خودش طراحی شدن. این پروسه هم تو فصل آخر کتاب اومده که من براتون خلاصشو میارم اینجا:

- چه کارایی باعث میشن حس خوب داشته باشین؟

- چه کارایی باعث میشه احساس بدی بهتون دست بده؟

-ارزش هاتون توی زندگی چیه؟

-توی چه چیزایی رشد کردن براتون مهمه و باعث میشه حالتون خوب بشه؟

-توی چه بخشایی باید تلاش کنین؟( باید حتما قابل اندازه گیری باشن تا انگیزه بده بهتون)

خب یه دفترچه میتونین بردارین و جواب این سوالا رو توش بنویسین. هرچی به  ذهنتون میاد رو بنویسید.. بعدا بازم براتون توضیح میدم:)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

تغییر لایف استایل 2

خب اومدم تا به قولم وفا کنم و یه سری چیزای اولیه و مهم رو بهتون بگم که تو پایین اوردن راندمان من خیلی نقش داشتن!

اولیش برای من، خستگیه! خستگی هم به اعتقاد من دو نوعه: روحی و جسمی

در مورد خستگی جسمی، بعدا توضیحات مبسوطی می دم انشاالله، ولی تو این پست می خوام از خستگی روحی حرف بزنم که به نظرم خیلی هم شایع تره:

یه وقتایی حس می کنین حوصله هیچ کاری ندارین. به اندازه کافی استراحت کردین و از استراحت خسته این! کلی هم کار دارین که باید انجام بدین ولی به قول معروف حسش نیست. یا به صورت خلاصه تر: حس رخوت و کسالت و افسردگی.

افسردگی و بی انگیزگی مشکل بزرگ خیلی از ماهاست....من خودم همیشه این مشکلو داشتم. نه اینکه افسرده و منزوی باشم، ولی حس می کردم روحیم توی سطح پایینیه خیلی بی دلیل! و اینکه میتونم خیلی بهتر و شادتر از این حرفا باشم!

با وجود همه تبلیغایی که این سالا میشه، مطمئنم هنوز خیلیا با بحثای روانشناسی و اینا مشکل دارن و حاضر نیستن قبول کنن که افسردگی، مث سرماخوردگیه! با بی توجهی و کتمان کردنش هیچ کمکی به خودتون نمیکنین! میتونین مدتها حتی سالها غمگین باشین و با حس نه چندان خوبی به زندگیتون ادامه بدین. میشه از اون چیزی که میتونین، خیلی پایین تر و داغون تر زندگی کنین و ناراضی باشین و فکر کنین چرا باحال و خوشحال نیستین. افسردگی هم هزارتا دلیل و لول مختلف داره! مثلا مشکلات خاصی یا تغییر فصلی یا...ولی یه بخش زیادیش هم ژنتیکیه...بدون هیچ دلیلی ممکنه حس چندان خوبی نداشته باشین حتی تو بهترین شرایط. خب من خودم اول رفتم مشاوره. ولی چون هزینه بالایی داره و تعداد جلساتشم خیلی طولانیه، بی خیالش شدم. اگه فک می کنین حال نا خوبتون بیشتر به دلایل شیمیایی درونتونه و دلیل بیرونی نداره، بخ نظر من نرید روانشناس. بلکه تشریف ببرین روا ن«پزشک»

خیلی از کساییه که با روانشناس مشکل ندارن، با روان پزشک دارن! ولی تجربه من و چند نفر دیگه نشون داده که خیلی موثره. یه قرص نه چندان قوی مثل فلوکسیتین میتونه بهتون کمک کنه حالتونو از کف جدا کنین و آماده شین واسه یه زندگی جدید!

اگه واقعا قصد دارین راندمانتونو بالا ببرین و سبک زندگیتونو تغییر بدین، قدم اول اینه که روح و روانتونو بررسی کنین. منم نظراتمو گفتم و حالا خودتون میتونین تصمیم بگیرین چی کار کنین که حال روحتون خوب باشه!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

تغییر لایف استایل

نمیدونم چند نفر از کسایی که این مطلبو میخونن، تا حالا احساس کردن که هیچ کار مفیدی انجام ندادن؛ اونی نیستن که دلشون می خواد ودلشون خواسته باشهیه تغییر اساسی تو زندگیشون به وجود بیارن که بتونن به برنامه ها و کارای مختلف برسن و هدف گذاری کنن و حالشون خوب باشه!

چند ماه دیگه، من وارد بیست و پنج سالگی میشم...وقتایی که نوجوون بودم و به این سن فکر می کردم، حتی از ذهنمم نمیگذشت همچین موقعیتی داشته باشم:

یه لیسانسی که معدلش پایینه و دوستش ندارم، وزن زیاد، روابط اجتماعی محدود، بدون هیچ هنر یا مهارت خاصی و بدون اعتماد به نفس و بیکار! وضعیتم واقعا اسفباره به نظرم! چیزی که باعث میشه تحمل این شرایط خیلی سخت باشه، اینه که « من دوست ندارم اینجوری زندگی کنم»

همه راز زندگی تو همین جملس! همیشه وقتی مامانم میگفت درس بخون، ورزش کن و...، جواب میدادم لازم نیست همه فوق العاده باشن، مهم اینه که آدم از زندگیش لذت ببره! هنوزم به این جمله معتقدم؛ ولی فهمیدم که من از استراحت مطلق لذت نمیبرم! دوست دارم فعال و با برنامه باشم. دوست دارم کارای مهم بکنم و حداقل واسه خودم مفید باشم. این روش زندگی، چیزیه که من دوسش دارم و تصمیم گرفتم به تنبلی ذاتی و زیاد خودم غلبه کنم تا بتونم از زندگیم لذت ببرم و راضی باشم.

یکی دو ماهه که تحقیقاتم در مورد این موضوعو شروع کردم. کتاب «پروژه شادی» یکی از مهم ترین منابعم بود. خیلی سایتای ایرانی و خارجی رو گشتم و کلی کلیپ و صوت انگیزشی و آموزشی دیدم و شنیدم. نکات جالبی پیدا کردم و تصمیم گرفتم تا عید 96، تغییر توی زندگیم ایجاد کنم تا از یه آدم بیکار و خسته که همش سرش توی گوشیه، تبدیل به آدمی بشم که برای هرروزش ساعت ها برنامه داره! این پروژه رو انشاالله از فردا تو این وبلاگ شروع میکنم. اگه کسی هست که دوست داره تو این پروژه با من باشه، خیلی خوشحال میشم که نظرشو بشنوم!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

معجزه

یه عده ای هم هستن که اعتقادی به خدا ندارن. اونایی که میگن آدم لازم داره یه نیروی ماورایی احساس کنه تا افسرده نشه. اونایی که میگن «انسان خدا را آفرید.»

این آدما فکر میکنن از پوسته ظاهر و خرافه رد شدن. فکر میکنن خودشون خیلی باهوش و تیزن که فهمیدن همه این حرفا و خدا و مذهب و...؛ کار یه سری آدم بوده تا بتونن بهشون حکومت کنن! بهتریناشون وقتی ببینن از خدا حرف می زنی، گوشه لبشون کج می شه و تو دلشون میگن:« ساده آخوند پرست.» ازت یه سری سوالات مشخص میپرسن که میدونن جوابی براش نداری و بعد بهت لبخند پیروزمندانه میزنن! ولی خودشون موندن تو جواب خیلی سوالا. همه معجزه ها یا قانون طبیعت بوده یا «احتمال»....همه پیامبر ها و پیشواهای مذهبی، فقط آدمای باهوشتری از سطح جامعه بودن. این آدما ته دلتو خالی میکنن...از طرد شدن از طرف جامعه روشنفکر می ترسوننت. هیچ وقت نباید باهاشون بحث کرد...چون شک کردن به خدا، تو بگو واسه یه لحظه، ممکنه زندگیتو نابود کنه. نباید فکر کنی چرا فلانی با همه بی اعتقادیش از من بهتره وضعش؟!

امروز بعدازظهر؛ تو اوج ناامیدی و بیچارگی، خدارو صدا زدم. چقد احتمال داره تو دو دقیقه وضع برگرده؟ بزرگترین استاد آمار دنیا هم همچین احتمالی نمی داد....چطور میشه از هر روش دیگه ای آرامش اون دو رکعت نمازیو پیدا کرد که با دل شکسته میخونی؟ کدوم لذت یکیه با بیدار شدن سحرهای ماه رمضون؟ امروز که با همه وجود خدا رو حس کردم؛ فهمیدم اگه خودش نخواد، نمیشه پیداش کرد. فهمیدم کافیه واسه یه لحظه بشه تنها پناهت، تا هیچ وقت معجطه رو با احتمال اشتباه نگیری!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

تئاتر طپانچه خانم

اول از همه باید بگم که من اصلا ادم تئاتر بینی نیستم. متاسفانه البته! دلیلش هم  نداشتن همراه،  هزینه بالا، دوری مسیر و نداشتن اطلاعاته. تئاتر طپانچه( یا تپانچه ) خانم ( یا خانوم ):-D دومین تئاتری بود که تو زندگیم دیدم. اونم بعد دوسال! پس اطلاعات من اصلا تخصصی نیست و حتی شاید خام و اشتباه باشه. ولی برای عادمای تئاتر نبینی مثل خودم میتونه جالب باشه:

تئاتر توی سالن چارسوی تئاتر شهر اجرا میشه. من قبلا خانه هنرمندان رفتم که اینجا خیلی کوچیک بود. توقع داشتم سالن بزرگتری باشه که نبود! کارگردان این تئاتر قبلا بیوه های غمگین جنگ رو هم کارگردانی کرده که شاید اسمشو شنیده باشین. در مورد دکور، خیلی ساده و حتی یه کم بچه گونه بود! حالا شاید معنا و مفهومی در این سادگی نهفته باشه ولی به نظر من چندان جالب نبود!

از بین بازیگرا من غقط فریبا متخصص رو می شناختم و محمد نادری رو. چون گفتم که اصلا با تئاتر آشنا نیستم و تلویزیونی هارو میشناسم فقط! ولی بازی همشون به شدت عالی بود و دلچسب! مخصوصا خود فریبا متخصص که نقش اول هم بود و عالی بود کارش. محمد نادری هم بازیگر خوبیه ولی همیشه یه جوره! بازیش حتی واسه تئاترم اغراق شده بود به نظر من.

دیالوگ های فیلم زبان قجری داشتن که من خیلیییی دوست داشتم. جملات قشنگی تو حرفاشون بود. یه نکته اینه که تو تئاتر سانسور خیلی خیلی کمتری هست به نسبت سینما و حتی تو تئاتری که حرفای مهمی هم میخواد بزنه، از شوخیای مثبت هجده شدید استفاده میشه! این تئاتر نسبتا طنزه. بعضی جاهاش خیلی خنده داره ولی بعضی جاهاش به اصطلاح منتقدین درنیومده:-D

مشکل دیگه ای که من کلا با تئاتر دارم، اینه که خیلی سعی دارن پیچیده و در پرده ای از ابهام باشه. این تئاتر تپانچه، از این نظر خیلی بهتر بود که خود داستان مشخص بود چیه. ولی یه جاهاییش در پرده ای از ابهام موند بازم. مثل آخرش. البته بازم میگم به نسبت تئاتری که دوسال پیش دیدم و مال چرمشبر بود، که رسما هیییییچ سر و تهی نداشت، خیلی خیلی خوب بود. حداقل لذت میبردی نه مغزدرد بگیری!

آخر تئاتر هم یه جاهاییش یه کم گل درشت و شعاری و کلیشه بود که باز هم فکر میکنم از ویژگی های تئاتراس کلا. در مجموع خوب بود و من عامی، بهش نمره 17 میدم. توصیم اینه که اگه اول راهین، ببینینش حتما.

به نظرم پیشنهادات فرهنگی رو حتما جدی بگیرین. با توجه به بودجه 130 هزارتومنیمون برای این چیزا، حداقل برای موارد خوب خرجش کنیم!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

چند پیامک طولانی به همسر آینده ام

همیشه بت میگم که اگه میخوای تا چندین ساعت حالم در بالاترین حد باشه،منو «جان ودلم» صدا کن! پس خودمم اینجوری شروع میکنم، بااینکه میدونم معیارامون خیلی فرق داره واسه اینکه حالمون خوب باشه:

جان و دلم! میدونم زندگی خیلی بالا و پایین داره. میدونم در روی یه پاشنه نمیچرخه. اصن هر ضرب المثلی بااین مضمون بخوای برات میارم! تو فقط بگو تو کدومشون نوشته رواست که به خاطر ظلم دنیا و روزگار، اون بیچاره ای رو برونی از خودت که عشق تو لالش کرده؟ هان؟!

 همسر جان آینده! بیا از همین اول چنتا قرار بذاریم با هم...یک اینکه هر دو آدمیم و برابر. نه فمینیست باشیم نه مردسالار! دوم اینکه بدونیم باهم فرق داریم. تو مردی و یه سری احساسات توت قوی تره، منم زنم و یه سری دیگه چیزا روم خیلی اثر داره. من شنیدم که خدا هیچ مردیو شرمنده زن و بچش نکنه، ولی با همه وجودم حسش نکردم. تو هم شاید شنیدی که آخ از نیاز به توجهی که زن میخواد از مردش! اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟

 اگه یه جاهایی زندگی زمینت زد، به سازت نرقصید، فقط بگو که غمگینی و چند ساعت یا چند روز وقت میخوای. ولی منو نرنجون! نذار فکر اینکه از چشمت افتادم یا ازم ناراحتی، تو دلم جوونه بزنه. آخه شما مردی! چه میدونی از یه نگاه نکردنت یا زبونم لال، سرد بودنت، یه زن تو تنهاییش و خلوتش، چیا که نمیبافه بهم....نمیدونی چه سناریو نویس قهاریم....ولی یهو میبینی افتادی وسط داستانی که از غلط اشتباهه! نکن جان و دلم....با خودت و من این کارو نکن!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

عادت میکنیم


تو زندگی همه یکی هست که هر ترم خودتو کشتی تا حداقل یه کلاس باش داشته باشی، اونم نه واس اینکه بشینی کنارش یا باش جزوه ردوبدل کنی! همین که ردیف پشتیش بشینی و نگاش کنی...اینکه چجوری محو درس شده یا فرم خودکار دس گرفتنش وقتی عقب مونده از حرفای استاد! وقتی گوشیشو چک میکنه و از حسادت راه نفست بند میاد....من ولی عاشق وقتایی بودم که دیر میرسید سر کلاس. از همون اول که میومدم چشام دنبالش بود. وقتی میدیدم نیومده، غم یه جوری تو قلبم مینشست که دیگه هیچی، حتی شوخی و خنده بچه ها نمیتونست سرحالم کنه. مینشستم سر جام و با ناامیدی بازم دنبالش میگشتم. وقتی میدیدم جدی جدی نیومده، با خودم فکر میکردم چه خریتی کردم که اومدم کلاس! از دستش عصبانی میشدم. میگفتم اگه من یه روز نیام، اونم دنبالم میگرده؟ اصن میفهمه نیومدم؟ هربار میگفتم دفعه بعد نمیام کلاس، ولی از شب قبل کلاس، هیجان دیدنش، فکر اینکه چی پوشیده یا از همه بیشتر، سناریوهایی که تو ذهنم میساختم از برخورد اتفاقیمون، نمیذاشت بخوابم. چه برسه که نخوام بیام سر کلاس! فک کن وسط این فکرا، یهو در کلاس آروم باز میشد. اون چند لحظه ای که طول میکشید تا استاد اجازه بده بیاد تو، قد چند سال برام میگذشت. از یه طرف ترس اینکه نکنه استاد اجازه نده و از طرف دیگه فکر اینکه کی پشت دره، چند ثانیه ای ضربان قلبمو متوقف میکرد. وقتی استاد سرشو به نشونه تایید تکون میداد، تازه قشنگ ترین لحظه هام شروع میشد! همه چی عین صحنه آهسته از جلوی چشمام رد میشد...آروم و با سر  پایین میومد تو و درو پشت سرش میبست. از کنار دیوار راه میرفت و روی نزدیکترین مینشست. هیچ وقت موقعی که دیر میرسید سرشو بالا نمیاورد. ولی من عاشق همین حالتای خجالت زده ای بودم که به خودش میگرفت. تا وقتی بشینه رو صندلی نگاش میکردم و تو دلم قربون صدقش میرفتم. تک تک کاراش تو ذهنم ثبت میشد و هیچی از عصبانیت چند دقیقه قبلم یادم نمیموند...

ولی خب...آدمه دیگه! وقتی میدونی کس دیگه ای درو وا نمیکنه، وقتی همه حرکات و حتی همه خطای صورتشو حفظ شده باشی، دیگه تپش قلب و بند اومدن نفس و لرزیدن دست از زندگیت میره بیرون! از دوست داشتن حرف نمیزنم...آدم سالم که دوست داشتنش یادش نمیره! از عادت کردن میگم...از اینکه یادت میره چجوری برای یه نگاهش بال بال میزدی....بعضی وقتا دوس دارم صدای کلیدو تا ساعت هفت نشنوم...نگران شم...زنگ بزنم و جواب نده! بغض کنم و مث اون روز چند سال قبل، که اونی که اومد تو کلاس اونی نبود که منتظرش بودم، بدوام دنبالش! بعد کلی گشتن و خیس شدن صورتم، با دست لرزون بش اس ام اس بدم:« کجایی؟ نبودنت داره خفم میکنه!»

پی نوشت: عنوان، همانطور که میدانید نام کتابی است از زویا پیرزاد.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین

دفترچه مجازی

بین همه هم سن و سالام، از همه دیرتر دفترچه خاطرات خریدم. اون موقع ها تولد هر کدوم از بچه ها که میخواستی بری، یا آلبوم می خریدی یا دفترچه خاطرات یا اسپری و عروسک! گزینه دیگه ای نبود. تو مغازه هام انواع و اقسام دفتر خاطرات چیده بودن. من یه بار بیشتر تولد نگرفتم تو بچگیم...اونم هیشکی برام دفتر خاطرات نیاورد. یه جور رکورد بود در نوع خودش! بعدنا خودم یه دونه یاسیشو خریدم که جلدش با روبان وصل می شد و از تمام دفتر خاطراتی که برای تولد دوستام گرفته بودم قشنگ تر بود...ولی نشد توش چیزی بنویسم! نه سال پیش هم یه سررسید برداشتم و گفتم این میشه اتوبیوگرافی من! ولی هنوز نصفشم پر نشده. یعنی فقط وقتایی که خیلی دلم گرفته باشه حوصله می کنم توش بنویسم.

ولی هرکس تو زندگیش یه نقطه ای هست که میفهمه لحظه هایی که گذشته تو زندگیش، حتی اونایی که فقط بعضی شبا میان تو ذهنش و تا صبح خوابو ازش میگیرن، همه و همه انقدر مهم بودن، انقدر معنی داشتن که لازم باشه ثبتش کنه! همونجور که عکس اون لحظه ها تو طبیعت میمونه ؛ تو هم باید ثبت کنی چی بت گذشته....که کسی که خنده هاتو دیده، بدونه همون موقع تو دلت انگار صدهزار نفر گریه می کردن...

تو دفتر خاطرات و سررسید نتونستم ثبت کنم حال دلمو...اما اینجا، تو فضای مجازی، انگار راحت تره...چون میدونی بالاخره یه روز خونده میشی....میدونی یه روزی یه جایی یکی میخونه و از ته دلش درکت می کنه.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
متین