بین همه هم سن و سالام، از همه دیرتر دفترچه خاطرات خریدم. اون موقع ها تولد هر کدوم از بچه ها که میخواستی بری، یا آلبوم می خریدی یا دفترچه خاطرات یا اسپری و عروسک! گزینه دیگه ای نبود. تو مغازه هام انواع و اقسام دفتر خاطرات چیده بودن. من یه بار بیشتر تولد نگرفتم تو بچگیم...اونم هیشکی برام دفتر خاطرات نیاورد. یه جور رکورد بود در نوع خودش! بعدنا خودم یه دونه یاسیشو خریدم که جلدش با روبان وصل می شد و از تمام دفتر خاطراتی که برای تولد دوستام گرفته بودم قشنگ تر بود...ولی نشد توش چیزی بنویسم! نه سال پیش هم یه سررسید برداشتم و گفتم این میشه اتوبیوگرافی من! ولی هنوز نصفشم پر نشده. یعنی فقط وقتایی که خیلی دلم گرفته باشه حوصله می کنم توش بنویسم.

ولی هرکس تو زندگیش یه نقطه ای هست که میفهمه لحظه هایی که گذشته تو زندگیش، حتی اونایی که فقط بعضی شبا میان تو ذهنش و تا صبح خوابو ازش میگیرن، همه و همه انقدر مهم بودن، انقدر معنی داشتن که لازم باشه ثبتش کنه! همونجور که عکس اون لحظه ها تو طبیعت میمونه ؛ تو هم باید ثبت کنی چی بت گذشته....که کسی که خنده هاتو دیده، بدونه همون موقع تو دلت انگار صدهزار نفر گریه می کردن...

تو دفتر خاطرات و سررسید نتونستم ثبت کنم حال دلمو...اما اینجا، تو فضای مجازی، انگار راحت تره...چون میدونی بالاخره یه روز خونده میشی....میدونی یه روزی یه جایی یکی میخونه و از ته دلش درکت می کنه.