داره یه سال میشه که ننوشتم. حالا البته وقتی هم که می نوشتم انقدرها فعال نبودم....ولی خب احساس می کنم بهتر بود باز.

از پارسال که پست گذاشتم که از بیکاری خستم و حس نامفید بودن میکنم، اتفاقای زیادی افتاد. فوق لیسانس همون رشته ای که میخواستم و یه دانشگاه خوب قبول شدم. خیلی اتفاقی و معجزه وار حتی؛ یه کار برام پیدا شد که درسته حقوقش خیلی خیلی کمه؛ ولی خب محیط خوبی داره و همین که میتونم دوروز تو هفته برم به خاطر درسم؛ خودش کلیه.

اما مهم ترین اتفاقی که برام افتاد این بود که رابطه من و علی، بهترین گزینه ای که می تونستم باش آشنا بشم؛ بعد از دوسال بالاخره رسمی شد و دوم مرداد همزمان با روز دختر جشن نامزدیمونو گرفتیم.

اتفاقای ریز ریز زیادی هم افتاد این مدت. مثلا پام شکست. خیلی خیلی الکی و احمقانه! و خب یکی از بدترین دوران های زندگیم بود. اما کلی چیز یاد گرفتم از این اتفاق. مسافرت رفتم، افسردگی گرفتم؛ کلاس هایی رفتم که خیلی فرق داشت با آموخته های من و...

حالا که بعد یک سال برگشتم و پستای آخرمو نگاه می کنم، می بینم اوضاع همونه که بود. اوضاع روحیم منظورمه...در حالی که اون موقع فکر میکردم داشتن هر کدوم از این چیزایی که الان دارم، کلی دیدمو به زندگی تغییر میده. 

حالا میفهمم که راز اصلی و کلید شادی، هیچ جایی جز درون خودمون نیست. میدونم باید برای خوشختی و شادی تلاش کنم؛ ولی خیلی خیلی خستم و بی انرژی و افسرده و فکر نمیکنم بتونم باهاش بجنگم.

اما خیلی خیلی میترسم این روزا و فکر زلزله زندگیمو مختل کرده. نمیدونم با این حجم از افسردگی و بی انگیزگی؛ این میل شدید و وحشتناک به زنده موندن و ترس از مرگ چه توجیهی داره؟ چه طور ممکنه زندگی انقد به نظرت تلخ و پوج و بی مزه بیاد ولی بازم حاضر نباشی ازش دل بکنی؟

چقدر عجیبیم ما آدما... بیاین دعا کنیم زلزله نیاد...