تقریبا دومین هفته ثبت شده هم داره تموم میشه. (توضیحش تو پست قبلی هست.) خوب که نگاه میکنم اوضاعم خیلی بهتر شده. بالاخره نمیشه یه شبه و حتی دوهفته ای، از یه آدم در پایین ترین سطح روحیه و انرژی و حوصله رسید به یه زندگی پرفعالیت و خفن در حد مارگارت تاچر!

ولی همین الزام به ثبت کردن باعث شده که فعال تر باشم. شرایطم جوریه که آماده پیچوندن کارها، دراز کشیدن و خوردن و نت گردی در ساعت های متمادی هستم. اما به خونه های خالی دفترم فک میکنم و پامیشم کارامو در حد نیم ساعت و یه ربع انجام میدم. یه جورایی تو رودرواسی میمونم.

این هفته به وضعیت ظاهریم خیلی بیشتر رسیدگی کردم و حتی اوضاع ذهنی و درسمم خیلی بهتر بود. اما عملا مذهب و روحیم رو ول کردم! که خب هفته آینده بیشتر واسش تلاش میکنم.

ما تو جامعه خوبی زندگی نمیکنیم. وضعیت مالی، فرهنگی، اقتصادی و حتی اعصاب و روان مردممون خیلی بده. خبرای بد یه روزم ولمون نمیکنه و حق داریم از این همه خبر بد، ناحقی و ظلم افسردگی بگیریم. واسه همینه که مردم غمگینی هستیم...اما حالا که شرایط انقد بده، خودمون باید همه تلاشمونو بکنیم. اگه ماهم بشینیم دم تلویزیون و کانالای تلگرامی و هی غصه بخوریم و فحش بدیم، افسردگیمون شدید میشه...چاق و زشت میشیم، کارامون میمونه، بی نظم و عصبی میشیم و حال بدمون تشدید میشه. ما محکومیم به خوب زندگی کردن حتی وسط لجن! 

پاشید...دل یه نفرو شاد کنین...خودتون! هرماری از دستتون برمیاد بکنین تا خوب شین. این تنها وظیفه امروزتونه!