وقتی این بلاگ رو شروع کردم، هدفم پیشرفت شخصیم بود و کمک به بقیه که اونا هم تو توانایی هاشون بهتر شن...ولی توی اینستا و تلگرام و اینا پر از مطالبیه که برای همه جالب تره لابد!
دلم میخواد وبلاگمو سرپا نگه دارم...پس روتین مینویسم. امیدوارم اگه کسی روتین‌هامو میخونه چیزیم بهش اضافه شه. نه فقط یه داستان معمولی و بی فراز و نشیب رو ادامه بده...هر چند که من همیشه امیدوارم به اینکه ادم مهم و بزرگی میشم و این داستان، یه روتین معمولی مث مال بقیه نمیمونه😊
دیروز، سه شنبه بیست و یک فروردین، صبح دیر از خواب پاشدم. اولش خیلی غمگین بودم..ولی بعد تصمیم گرفتم روحیمو بهتر کنم. پاشدم و شروع کردم به نوشتن داستانم. یه داستانه درباره روزهای اخر سال، که میخوام اگه تموم شد برای مسابقه ارغوان بفرستمش.
خلاصه هی یه خط نوشتم، رفتم سر گوشی و اینستا و تلگرام و...تا ناهار خوردیم. اونم چههههه قرمه سبزی خفن و خوشمزه و مادرپزی! البته از قبل ظهر، داروی مو زده بودم به کلم. دیگه یه کم بعد ناهار رفتم حموم.
اومدم و لباس پوشبدم و رفتم مشاور. من قبلا چندبن بار مشاوره رفتم و هی ول کردم. الانم یه دونه سر هیابونمون تابلوشو دیدم که زنگ زدم و وقت گرفتم برای چاهار عصر. بعد یه هیشکی نگفته بودم. به مامانمم گفتم میرم مغازه های کوروشو ببینم و اینا. بعد همیشه دیفالت ذهنیم اینه که مشاورا خانومن! چون به مامانم نگفته بودم باید سر ساعت مقرر اونجا باشم، تا بیام شد چار و نیم. بعد منشیه گفت آقای دکتر منتظرتونن😂
رفتم تو و با اقای دکتر که پیر هم بود حرف زدم. خداروشکر معذب نبودم این دفعه. حالا نمیتونم با یه جلسه قضاوت کنم ولی نود تومن واسه چل و پنج دقیقه حسابی جاش درد میکنه😂
خلاصه رفتم کوروش و چه قیمتای خاک برسری داشت...قشنگ منتظرن ارز بره بالا تا بچاپ بچاپ ملتو شروع کنن. بعد رفتم خوراکی خریدم از طبقه سینماها. یه لیموناد و ماست گرانولا واسه خودم، یه پاپ کرن و اب معدنی هم واسه نومزد. بعد نشسته بودم که رییس و خانومشو دیدم😂 نومزدم مونده بود تو ترافیک و نمیرسید حالا! دیگه لحظه آخر رسید و مصادره رو دیدم. من که دوستش داشتم. حالا فیلم خفنی نیس ولی خنده داره و قشنگ. بعد هم رفتیم بهشت زمینی من، نشر چشمه! که یه ساعتم گشتیم توش و هیچیم نخریدیم! یکی دیگه از بچه های دبیرستانمم دیدم😂
بعد هم تو فودکورت، من سالاد خوردم و نومزد چیزبرگر! بعدم با اسنپ بازگشتیم خونه ما که دیگه یازده شده بود. مامانمم تنها بود چون مبینا رفته بود خوابگاه پیش دوستاش. مامان بزرگمم اومد خدافظی کرد که فردا ایشالا عازم کربلاس.
بعد هی سوسک میومد دیشب! جز یکی، بقیشونم مرده و بی جون. همسایه‌ها سم ریهتن احتمالا. شبم خوابیدیم و صبح، هشت من و نومزد پاشدیم. صبونه بش دادم و رفت سرکار. خودمم واسه خودم لاته خفن پختم! یه مدت بود قهوه نداشتیم آخه و دیشب از کوروش خریدم. بعد هم گوشی بازی کردم تا ده و بعد هم به ادامه داستان پرداختم! 
الانم مبینا اومده و ماکارونی آمادس. همراه سلزی های تازه خوشمزه ای که مامانم خربد و من پاک کردم و شستم. 
ناهارتون بچسبه بهتون😀