هی به خودم میگم انقد تنبل نباش! انقد اهمال کار نباش! ولی متاسفانه هستم:( عاقا این اهمال کاری نقطه ضعف شدیییید من شده یعنیا! مخصوصا که میفته توی یه لوپ بیخود....یعنی در نتیجه تنبلی و اهمال کاری من کارام اونجور که باید پیش نمیره و بعد باعث میشه حالم بدتر شه و در نتیجه این حال بد و افسردگی، اهمال کاریم بیشتر میشه....خلاصه اهمال کار نباشیم...البته بخشی از این حس من مال ایده آل گرایی یا همون پرفشنیست بودنمه! هیچ وقت راضی نیستم از خودم...فکر میکنم کافی نیستم. در حالی که مثلا به 3-4 ماه پیش که خودمو مقایسه میکنم تازه میفهمم چقدددددرررر تغییر مثبت کردم!

خب من نه شهریور عروس شدم! از اول مرداد هم به صورت تمام وقت شاغل شدم. علاوه بر اینکه کلاسای یونی هم دو هفتس شروع شده! خب پس من فعالم به اندازه کافی....ولی انرژیم پایینه شدیدا و حال روحیم هم...که مجموعش میشه نارضایتی از خودم و برنامه هام و شکست!

یه دلیلش اینه که خونه ما کرجه. دانشگاه و محل کار هر دو تهران! خونه مامانمم همینجور. و خب یه دلیلشم افسردگیمه که درمان نشده هنوز. مشکل دیگه هم اینه که ذاتا تنبلم و از پرنسس خونه بابا تبدیل شدن به کوزت خونه شوهر!

کسایی که منو از نزدیک میشناسن باورشون نمیشه من انق کار کنم! 7-8 شب میرسم خونه، مرتب کردن و دو تا غذا پختن و برنامه ریزی غذای فردا و..هم هست...تازه درس و کتاب و کلاس فرانسه! بگذریم...

راستش بیشتر از هر چی فکر کردن و حرص خوردن انرژیمو از بین میبره! نمیدونم شاید این مشکلو همه اول ازدواجشون تجربه کردن باشن. به هر حال دوتا آدم کاملا متفاوت دارن با هم زندگی میکنن. خب من اصلاااا منظم نبودم. همیشه هم مامانم حرص میخورد از ریخت و پاشام. ولی الان همش حرص میخورم که جناب خان به هم ریخته و بی برنامس! یعنی در کابینتا و کشوها رو باز میذاره...دلم میواد سرمو بزنم به دیوار! یا مثلا نظم و ترتیب نداره...چیزاش وسطه کلا! حالا اینا به درک...بی برنامگیش اشکمو درآورده...همیشه دیرمونهوووالبته عادت خونوادگیشونه کاملا. و ما هم خونوادگی عجول و دل کوچیکیم. کلا کاراش به موقعش نیست. مثلا شب من خوابیدم تو تخت، این میره کتاب میخونه! یا مثلا ساعت ده شب میره سلمونی! اون بنده خدا هم از من کم انرژی تر و همششششش خواب و خسته و بی حوصله:((((((((((

واقعا اگه میدونستم ازدواج اینجوریه دورشو خط میکشیدما.....بگذریم...

خیلی غر دیگه هم دارم که بزنم...از بی پولی و چاقی و دوست نداشتن خودم و بدنم و نداشتن روابط اجتماعی و سگ سیاه افسردگی که الان قد خر شده دیگه:(((((((( اگه بتونم مداوم بیام و بنویسم خوبه.