خب دوباره دارم مینویسم... این روزا به طرز وحشنتاکی ذهنم مشغوله! یعنی سرکار، تو مترو، تو خونه و... و بدیش اینه که انرژی بدنیم هم به شدت تحیل رفته و به کاری نمیرسم. از طرف دیگه مدام رویا و ارزو و...میاد تو ذهنم که انگار یهو روح تازه‌ای در قلبم دمیده میشه ولی خب وقتی براش ندارم و البته تمرکزم صفره این روزا و کلا تو هپروتم انگار...الانم سر کارم و از صبح دارم حساب کتاب میکنم کی شه برم خونه و از کجا شروع کنم کار تمیز کردن و...

دیروزم که من یونی بودم و همسر سر کار، پدرشوهرم یه تعمیرکار پکیج رو هماهنگ کرد بیاد خونه و پکیج و رادیاتورها رو سرویس کنه... شبم که ما تهران بودیم خونه مامانم اینا و الان نمیدونم برسم خونه با چه صحنه ای مواجه میشم! همسر دیشب با دوستای یونیش رفته بود بام تهران و یازده و نیم رسید خونه مامانم. دیگه تا بخوابیم شد یک و نیم و الان دهنم داره آسفالت میشه! پنجشنبه ها وقتی میرسم خونه تا شب میخوابم معمولا! ولی امروز کار زیاد هست... دارم فکر میکنم وقتی رسیدم شیر بخرم، ظرفا رو بشورم (ظرفا با همسره ولی این مدت تا ده شب سرکاره و نمیرسه) فکری برای شام بکنم و گوشت یا مرغشو بذارم بیرون؛ عکاسی کنم یه کم و بعد چرت بزنم! شایدم رخت زمستونی‌ها رو از توی کمد درآوردم و گذاشتم به رگال. البته در این صورت باید اتاقو جارو کنم که نمیدونم حسش هست یا نه!

پ.ن: الان حاج آقا (رییس کل مجموعه) تماس گرفت و گفت از شنبه باید به جای شرکت برم فروشگاه...حالم خیلی بده و توی شوکم...امیدوارم هرچی صلاحه پیش بیاد...