خب....در پست قبل نوشتم که حاج‌آقا زنگ زد و گفت برم مغازه! منم نمیتونستم چیزی بگم تو اون شرایط....خلاصه همه اطلاعات و فایلامو از سیستمم برداشتم و با خال بدی موقع رفتن قضیه رو به همکارم گفتم. به همسر هم پیام دادم و گفتم. خودش زنگید و کلیییی دلداریم داد که مهم نیست و فقط تا آخر ماه برو و بعد بیا بیرون. منم اومدم خونه و کلی تمیزکاری کردم. جمعش رفتیم تهران خونه مامانم و شبش هم من رفتم تیاتر می‌سی‌سی‌پی نشسته میمیرد که خیلی طراحی صحنه جذابی داشت و بازی های خوب. اصغر جااااااان فرهادی هم اوند و صندلی پشت من نشست😍😍😍😍😍😍😍

من دیوانه این بشرم و الگومه! انقدرم زود بلیطو‌ گرفته بودم که ردیف دوم تشسته بودم😂

فرداش رفتم مغازه...عید عمر بود گویا و کلی شیرینی دادن بچه‌های مغازه و یکی هم از وزیری برامون ناهار خرید! جو اونجا خیلی خوب بود...ولی من باید با مدرک فوق لیسانس، از کرج میومدم تهران و فروشندگی میکردم! خلاصه دو روز جهنمی رو پشت سر گذاشتم و بعد به هوای شکستگی پا، دیگه نرفتم....یعنی حتی نتونستم صبر کنم آخر ماه بشه! خلاصه اون اوایل گفتم میمونم خونه و درس میخونم و فلان...ولی همش ول چرخیدم تو نت و خوابیدم😐😐😐😐😐 

افسردگیمم شدید شد و رفتم روانکاو سه چار جلسه، ولی پولام تموم شد و نرفتم دیگه! بعد در حال ترکیدنم از چاقی! ۱۰۳ کیلو شدم و شاخص توده بدنیم بالای ۳۷ شده! اوق به من! یه رژیم گرفتم ماه قبل ۸۰۰هزار تومن! از پیج اتنابیباک. نصفه و نیمه انجامش دادم متاسفانه...من خیلی میخورم وقتی احساساتی میشم. همشم خب یا عصبیم یا ناراحت یا... برا همین وزنم افتاده رو چرخه بالارفتن شدید! و یه جور وحشتناکی براش ناراحتم😔😔

کلاسای ارشد هم تموم شد...یه امتحان داشتم که دادم هفته قبل. بعدشو با بچه ها رفتیم بیرون و تا غروب مافیا بازی کردیم. خیلی دلم گرفته...یه تعدادی از بچه‌ها اکیپ شدن و همش با هم بیرون و خانه هنرمندان و سینما و تیاترن. خیلی خیلی دلم میخواست منم باشون میرفتم. ولی خب هم یه کم فازا فرق داره، هم من متاهلم و ساکن کرج! نمیتونم همش اینور و اونور باشم....این حس تنهایی و تموم شدن ارشد هم خودش به حال بدم خیلی دامن زد...واقعا نمیدونم دبگه کجا میتونم حس شور جوونی و پویایی و نشاط و دوستی رو تجربه کنم😔

یه کم هم روزانه نویسی کنم:

صبح که همسر داشت حاضر میشد بره پاشدم. حدود ۸. تو نت چرخیدم. بعد پاشدم آب گرم خوردم و اوتمیل زعفرون. یه عرق لاغرکننده هم دیروز از عطاری خریدم خوردم. له هوای اینکه دیگه لاغریو شروع کنم و فلان! بعد کل آشپزخونه رو مرتب کردم. گازو کامل تمیز کردم و ظرفا رو جا انداختم. کتاب خوندم، مجله کرگدنو خوندم و لباسای جمع شده خودمم سرجاشون گذاشتم. ناهار از دیشب داشتم....منتها یه ساعت بعد ناهار عصبی شدم و یهو نیم لیتر بستنی وانیلی و دو ورق پنیر پیتزا خوردم و گند زدم به برنامم! میخواستم ورزش کنم و دوش بگیرم و اینا که دیگه همه انگیزم پرید با این گندی که زدم!

حالا واس فردا از یه دکتر غدد وقت گرفتم. قراره برم ببینم چیزیم هست یا فقط پرخوری و کم تحرکیم مسئلس! همسرهم دو و نیم پیام داد که حالم بده و دارم میام خونه. چهار رسید و افتاد گوشه اتاق و تا الان یه سره داره آه و ناله میکنه. منم نشستم و تایپ میکنم. نمیفهمم چرا اینجورین مردا! بابا من هر ماه از درد پریود میمیرم و اصلا هم اینکار رو نمیکنم.چرا انقد بچه بازی دارن اینا؟! اگه چند وقت قبل بود شاید دور و برش میپلکیدم و پرستاریشو میکردم... ولی الان میدونم که چیزی نیست و فقط شلوغ کاریه...منم مامانش نیستم! باید بدونه که قرار نیست با نیم درجه تب براش بمیرم! همه مریض میشیم...ولی باید یاد بگیریم خودمونو جمع و جور کنیم دیگه! این کارا چیه؟ بگذریم... به امید اینکه تند تند بیام اینجا و بنگارم!